حكيم ابوالقاسم فردوسى
33
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چنين هنر از كسى برآيد . در طول مدتى كه نه به دلخواه به كاخ وى درآمده بوديم روزگار بر ما چه تلخ و ناهموار گذشت ! فريدون در پاسخ آن دو ماهروى گفت : من فرزند آتبين ام ضحاك بدكنش پر آشوب پدرم را كشت ، و برمايه ، گاوى را كه سراسر اندامش به رنگ و نگار چون طاووس زيبا مىنمود و مرا دايه بود از سرِ كين كشت . از اين رو بخت از آن نابكار ناپاك راى برگشت ، كه تخت و بخت بر هيچ پادشاه جاودانه نيست . من اكنون به كين خواهى كمر بستهام ، و چون بر او دست يابم سرش را بدين گرز گران پست كنم . ارنواز چون اين سخن شنيد شادمانه گفت : تو فريدونى ، فريدونى كه مقدر است ضحاك تبه كار و پر فريب و جادو را از ميان بردارد ؟ ما دو دختر از بيم هلاك ، رام ، و به همداستانى او ناچار شدهايم . فريدون جواب داد اگر چرخ بدآرامى و كجرفتارى نكند سراسر جهان را از آلودگى وجود او پاك مىكنم . اكنون بر شماست كه بگوييد آن ماردوش تيره جان كجاست . ارنواز و شهرناز گفتند : پيش بينى او را خبر داده كه زمين از پليدى وجودش پرداخته خواهد شد . وى به اميد اين كه گفتهء آن پيش بين را با شستن بدن ناپاك خود ، به خون باطل كند ، هر روز خون دهها مرد و زن را به ستم مىريزد و در آبدانى انباشته مىكند . افزون بر اين سالهاست از آن دو مارى كه در دوش دارد به رنج اندر است . بامدادان پگاه نيز به ريختن خون بىگناهان رفته و بيامد كنون گاه باز آمدنش * كه جايى نبايد فراوان بدنش داستان فريدون با كارگزار ضحاك هر زمان ضحاك از كاخ خويش بيرون مىرفت كندر و نامى را كه به او اعتماد داشت به نگهبانى گنج و تاج و تخت و سرايش مىگماشت . وقتى فريدون پس از كشتن پاسداران ماردوش بدگوهر جاى